ایام به کام سال نو مبارک ![]()
برای اطلاع دوستانی که از طریق این وبلاگ با سایت مهاجران استرالیا آشنا شده بودند آدرس سایت مهاجران استرالیا را به این آدرس جدید تغییر داده ایم برای بازدید از سایت می توانید بر روی لینک زیر کلیک کنید .
http://www.australia-migrants.com/
مدتی برگشتم ایران و هیچوقت باورم نمی شد دلم واسه مالزی و اون دریاچه روبروی خونه که هر لحظه یه شکلی میشه تنگ شه ....ولی واقعا این جوریه من شدم یه آدمیکه وقتی اونجام واسه اینجا دلم تنگ میشه و وقتی اینجا هستم طاقت موندن ندارم و دلم میخواد برگردم نمیدونم چه چیزی توی این خاکه که وقتی از اون بالا توی هواپیما پایین رو نگاه میکنی و فقط و فقط خاک میبینی دلت می لرزه و میخوای ازاون بالا زود بپری پایین و خاکش رو بو کنی ولی وقتی میایی پایین میبینی که دیگه توی این خاک جایی نداری ... کسی رو نداری...هیچ چیزی مال تونیست ....حتی همون چیزهایی که واسشون دلتنگ بودی باهات غریبن ... و شاید این تویی که اشتباه میکردی.... آره دیگه حتی هی چیز و هیچ کس دلتنگت نیست.....
بلاخره کریس ایوانز وزیر مهاجرت استرالیا لیست جدید مشاغل رو که چندین ماه مهاجران رو در انتظار نگه داشته بود منتشر کرد : از اینجا دانلود کنید :
لیست جدید مشاغل مورد نیاز استرالیا
اخبار جديد رو مي توانيد در اين سايت دنبال كنيد
روزهای تعطیل طولانی اینجا در نهایت تنهاییمون با دخترک نشسته ایم و فیلم های آبکی ایرانی! رو تماشا می کنیم تا زیاد غربت نشین نشیم و همچنین از زبان درب و داغون مالایی و تلویزون اونا در امون باشیم....فیلم ایرانی رو که تازه به دستش رسیده داره می بینه و من با هر دیالوگ بی مزش خنده ام میگیره و بعد از اینکه سالها از فیلم و سینما دور بودم حسابی از اینکه چرا انقدر سینمای ایران تنزل پیدا کرده شاکی میشم ..به دخترک میگم خیلی متاسفم که نسل شما در یه شرایطی قرار گرفت که تا خواست بفهمه سینما چیه یه مشت فیلم های الکی در اختیارتون فرار گرفت و شما فکر میکنید سینما باید این باشه و این توی ذهنتون می مونه متاسفانه......
با سرعت برگشت به من گفت نه خیر مامان جان نسل ما خوب میدونه که ایران به هیچی دسترسی نداره کارگردان ها هیچ کاری نمیتونن بکنن بازیگر ها محدودن و اینکه وقتی هیچی نیست چه جوری فیلم بسازن همین ها هم توی این شرایط خوبه بلاخره همه چیز درست میشه ......
من هم بسیار امیدوار شدم و شرمنده ....![]()
-نتونستم این چند وقت چیز زیادی بنویسم می خواستم همه تک تک لحظه هایی رو که دارم در کنار خانواده باشم نمیخواستم حتی یک لحظه اش رو از دست بدم می خوام خوب خوب همه این ثانیه ها رو به خاطرم بسپارم تا بتونم توی دلتنگی های درازی که در پیش دارم دوام بیارم ...این لحظات سریع میگزرن و من هر بار با فکر کردن به دقیقه پایانی دلم می ریزه ..این چند سطر رو واسه این نوشتم که بعدا با مرور این پست حسی رو که الان دارم برام تداعی بشه ....
-همش دنبال یه بهونه واسه نرفتنم ولی میدونم که دیگه اینجا جای موندن نیست مخصوصا وقتی که می بینم به هیچ وجه تحمل این همه اندوه مردم و خشم اونها و افسردگیشون رو ندارم به یاد این می افتم که ما که مهد مهرورزی بودیم چه بلایی سرمون اومد که این همه پرخاشگر شدیم توی این چند وقت هر جا که میرم شیرینی یک لبخند به دلم موند هیچکس جوای هیچ لبخندی رو دیگه نمیده حتی بچه های کوچیکی که یه زمانی شادی و خندشون رو توی پارک می دیدم ...
-حتی این تب لعنتی هم نمیتونه جلوی من رو برای قدم زدن توی کوچه مون و لرزیدن توی سرمایی که بخاطر دیدنش له له می زدم رو ازم بگیره همش فکر میکردم که نکنه زمستون بره و من امسال نتونم ببینمش انوقت با یکسال از دست رفته ام باید چیکار میکردم واسه من سال فقط فصل زمستونه ...
-زمان واسم به سرعت می گزره خیلی کارها دارم که انجام بدم خیلی چیزهای رو باید با خودم ببرم که دیگه دلتنگشون نشم این دفعه زمان زیادی رو باید با تک تک اونها بگزرونم تنهایی سختی در پیش است ....
ولی یه چیزهایی رو هیچوقت نه میتونم ببرم نه میتونم فراموششون کنم مثل عشقم، وطنم ،خاطراتم و مردمی که بازم با همه عصبانیتشون دوستشون دارم و هر جوری که فکر کنن،هر عقیده ای که داشته باشن و هر رنگی که باشن مطمئنم که دوباره یه روزی همین جا توی همین خاک خسته و پاک ریشه شون رو دوباره پیدا میکنن ودوباره به همین خاک خواهند بالید و دوباره از مهرورزی شان همه دنیا خواهد نوشت ....
در این خاک زرخیز ایران زمین/ نبودند جز مردمی پاک دین--- همه دینشان مردی و داد بود/ وز آن کشور آزاد و آباد بود--- چو مهر و وفا بود خود کیششان/ گنه بود آزار کس پیششان--- همه بنده ناب یزدان پاک/ همه دل پر از مهر این آب و خاک--- پدر در پدر آریایی نژاد/ ز پشت فریدون نیکو نهاد--- بزرگی به مردی و فرهنگ بود/ گدایی در این بوم و بر ننگ بود--- کجا رفت آن دانش و هوش ما/ که شد مهر میهن فراموش ما--- که انداخت آتش در این بوستان/ کز آن سوخت جان و دل دوستان