تبليغاتX
سرزمینی دیگر

سرزمینی دیگر

...

چقدر دلم تنگ شده بود واسه اینجا .....همین 
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1390ساعت   توسط یک مهاجر  | 

عید همه مبارک

نوروز مبارک این وبلاگ هم سه ساله شد ولی خوب دیگه انگیزه ای واسه نوشتن نیست .

 ایام به کام سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 فروردین1390ساعت   توسط یک مهاجر  | 

...

ما کاشفان کوچه‌های بن‌بستیم
حرف‌های خسته‌ای داریم
این‌بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت   توسط یک مهاجر  | 

سایت مهاجران استرالیا

سلام

برای اطلاع دوستانی که از طریق این وبلاگ با سایت مهاجران استرالیا آشنا شده بودند آدرس سایت مهاجران استرالیا را به این آدرس جدید تغییر داده ایم برای بازدید از سایت می توانید بر روی لینک زیر کلیک کنید . 

http://www.australia-migrants.com/

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آذر1389ساعت   توسط یک مهاجر  | 

برگشتم ایران

مدتی برگشتم ایران و هیچوقت باورم نمی شد دلم واسه مالزی و اون دریاچه روبروی خونه که هر لحظه یه شکلی میشه تنگ شه ....ولی واقعا این جوریه من شدم یه آدمیکه وقتی اونجام واسه اینجا دلم تنگ میشه و وقتی اینجا هستم طاقت موندن ندارم و دلم میخواد برگردم نمیدونم چه چیزی توی این خاکه که وقتی از اون بالا توی هواپیما پایین رو نگاه میکنی و فقط و فقط خاک میبینی دلت می لرزه  و میخوای ازاون بالا زود بپری پایین و خاکش رو بو کنی ولی وقتی میایی پایین میبینی که دیگه توی این خاک جایی نداری ... کسی رو نداری...هیچ چیزی مال تونیست ....حتی همون چیزهایی که واسشون دلتنگ بودی باهات غریبن ... و شاید این تویی که اشتباه میکردی.... آره دیگه حتی هی چیز و هیچ کس دلتنگت نیست.....  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت   توسط یک مهاجر  | 

توی این دوره زمونه
به هر کسی محبت کنی فکر میکنه تو آدم حقیری هستی
واسه هر کسی کاری کنی فکر میکنه وظیفته و اون آدم خیلی مهمیه
با هر کسی بخوای دوست شی باید تمامی منافع اش رو تامین کنی
اگر طاقت این چیزها رو نداشته باشی و سرت تو لاک خودت باشه و باکسی کاری نداشته باشی
...بهت چپ چپ نگاه میکنن...زیرآبت رو میزنن و بهت میگن که تو خودت رو میگیری
آدم نمیدونه تکلیفش چیه با این ملت!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت   توسط یک مهاجر  | 

لیست جدید مشاغل مورد نیاز استرالیا_20 می 2010

بلاخره کریس ایوانز وزیر مهاجرت استرالیا لیست جدید مشاغل رو که چندین ماه مهاجران رو در انتظار نگه داشته بود منتشر کرد : از اینجا دانلود کنید :

 لیست جدید مشاغل مورد نیاز استرالیا

 

 

اخبار جديد رو مي توانيد در اين سايت دنبال كنيد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت   توسط یک مهاجر  | 

سینما

روزهای تعطیل طولانی اینجا در نهایت تنهاییمون با دخترک نشسته ایم و فیلم های آبکی ایرانی! رو تماشا می کنیم تا زیاد غربت نشین نشیم و همچنین از زبان درب و داغون مالایی و تلویزون اونا در امون باشیم....فیلم ایرانی رو که تازه به دستش رسیده داره می بینه  و من با هر دیالوگ بی مزش خنده ام میگیره و بعد از اینکه سالها از فیلم و سینما دور بودم حسابی از اینکه چرا انقدر سینمای ایران تنزل پیدا کرده شاکی میشم ..به دخترک میگم خیلی متاسفم که نسل شما در یه شرایطی قرار گرفت که تا خواست بفهمه سینما چیه یه مشت فیلم های الکی در اختیارتون فرار گرفت و شما فکر میکنید سینما باید این باشه و این توی ذهنتون می مونه متاسفانه......

با سرعت برگشت به من گفت نه خیر مامان جان نسل ما خوب میدونه که ایران به هیچی دسترسی نداره کارگردان ها هیچ کاری نمیتونن بکنن بازیگر ها محدودن و اینکه وقتی هیچی نیست چه جوری فیلم بسازن همین ها هم توی این شرایط خوبه بلاخره همه چیز درست میشه ......

من هم بسیار امیدوار شدم و شرمنده ....

+ نوشته شده در  جمعه 17 اردیبهشت1389ساعت   توسط یک مهاجر  | 

تولدت مبارک

وبلاگ امروز ۲  ساله شد ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 فروردین1389ساعت   توسط یک مهاجر  | 

شمارش معکوس

-نتونستم این چند وقت چیز زیادی بنویسم می خواستم همه تک تک لحظه هایی رو که دارم در کنار خانواده باشم نمیخواستم حتی یک لحظه اش رو از دست بدم می خوام خوب خوب همه این ثانیه ها رو به خاطرم بسپارم تا بتونم توی دلتنگی های درازی که در پیش دارم دوام بیارم ...این لحظات سریع میگزرن و من هر بار با فکر کردن به دقیقه پایانی دلم می ریزه ..این چند سطر رو واسه این نوشتم که بعدا با مرور این پست حسی رو که الان دارم برام تداعی بشه ....

-همش دنبال یه بهونه  واسه نرفتنم ولی میدونم که دیگه اینجا جای موندن نیست مخصوصا وقتی که می بینم به هیچ وجه تحمل این همه اندوه مردم و خشم اونها و افسردگیشون رو ندارم به یاد این می افتم که ما که مهد مهرورزی بودیم چه بلایی سرمون اومد که این همه پرخاشگر شدیم توی این چند وقت هر جا که میرم شیرینی یک لبخند به دلم موند هیچکس جوای هیچ لبخندی رو دیگه نمیده حتی بچه های کوچیکی که یه زمانی شادی و خندشون رو توی پارک می دیدم ...

-حتی این تب لعنتی هم نمیتونه جلوی من رو برای قدم زدن توی کوچه مون و لرزیدن توی سرمایی که بخاطر دیدنش له له می زدم رو ازم بگیره همش فکر میکردم که نکنه زمستون بره و من امسال نتونم ببینمش انوقت با یکسال از دست رفته ام باید چیکار میکردم واسه من سال فقط فصل زمستونه ...

-زمان واسم به سرعت می گزره خیلی کارها دارم که انجام بدم خیلی چیزهای رو باید با خودم ببرم که  دیگه دلتنگشون نشم این دفعه زمان زیادی رو باید با تک تک اونها بگزرونم تنهایی سختی در پیش است ....

 ولی یه چیزهایی رو هیچوقت نه میتونم ببرم نه میتونم فراموششون کنم مثل  عشقم، وطنم ،خاطراتم و  مردمی که بازم با همه عصبانیتشون دوستشون دارم و هر جوری که فکر کنن،هر عقیده ای که داشته باشن و هر رنگی که باشن مطمئنم که دوباره یه روزی  همین جا توی همین خاک خسته و پاک  ریشه شون رو دوباره پیدا میکنن ودوباره به همین خاک خواهند بالید و دوباره از مهرورزی شان همه دنیا خواهد نوشت ....

در این خاک زرخیز ایران زمین/ نبودند جز مردمی پاک دین--- همه دینشان مردی و داد بود/ وز آن کشور آزاد و آباد بود--- چو مهر و وفا بود خود کیششان/ گنه بود آزار کس پیششان--- همه بنده ناب یزدان پاک/ همه دل پر از مهر این آب و خاک--- پدر در پدر آریایی نژاد/ ز پشت فریدون نیکو نهاد--- بزرگی به مردی و فرهنگ بود/ گدایی در این بوم و بر ننگ بود--- کجا رفت آن دانش و هوش ما/ که شد مهر میهن فراموش ما--- که انداخت آتش در این بوستان/ کز آن سوخت جان و دل دوستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت   توسط یک مهاجر  |